شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

88

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 28 ] ذكر خروج ازلاغ شاه [ و آق شاه ] از خوارزم بعد از رحيل جلال الدّين و مآل حالشان جلال الدّين چون از خوارزم بدر جست بعد از دو سه روز خبر رسيد كه لشكرى از تاتار جهت طرد و از عاج ايشان توجّه كرده است . ازلاغ شاه با برادر خود آق شاه بر فوات استظهار بوجود جلال الدّين تحسّرها خورده و خود را از آن انديشه پشيمان كرده بر اثر او ، و باحث حال و خبر او ، بدر آمد ، و بر پى او مىرفت . چون بمرج سايغ « 1 » رسيد رسول نسا اسپان تقدمه و احمال بغال را كه جهت جلال الدّين مرتّب بود به خدمت وى آورد . اگر چه حقير و مختصر بود امّا محلّ قبول يافت ، و فرمود كه جهت صاحب نسا توقيعى نبشته و ( كذا ) چند موضع ديگر را كه در تصرّف نداشت اضافت اعمال او كردند . صاحب نسا بورود آن فرحى عظيم يافت چه بمجرّد امان راضى بود و از ترك ادبى كه در عود بنسا در زمان تاتار كرده بود ، و ملك موروث را بدست آورده ، احتراز مىنمود . در اثناء * آنكه در تقرير امر اقطاع بودند قاصدى با نامهء پسر عمّ من سعد الدّين جعفر بن محمّد بديشان رسيد منذر به آنكه : لشكرى از تاتار جهت كشف اخبار جلال الدّين بقلعه آمدند و از لشكرهاى سلطانى كه بدين حدود رسيده‌اند كشف مىكنند ، و نمىدانند كه ازلاغ شاه اينجا رسيده است . و در نامه ياد كرده بود كه : بنفس خود از قلعه بدر آمده است و ايشان را مشغول كرده ،

--> ( 1 ) - اينجا در نسخهء اصل ما هم مانند متن عربى به سين مهمله است ، رجوع شود به ص 45 س 3 و ح 1 .